دیروز رو برای خودم روز شجاعت اعلام می کنم!
۷ صبح بیدار شدم ، رفتم بانک و کارم رو انجام دادم، رفتم سر کار، ۳ تا آبزرو انجام دادم و یک مصاحبه، و بعد رفتم برای پیگیری کار سخت و بعد با گوش دادن زبان به خونه برگشتم.
همین قدر سخت و ساده با ترس هام روبرو شدم. تا یه جایی از دست من بر میاد و از یه جایی به بعد فقط دستای خدا.
امروز وبلاگ رو از حدود یک سال پیش تا الان مرور کردم. و چقدر حس عجیبی داره خوندن لحظه های سختی که بهم گذشته . و چقدر با همه ی سختیش، الان بعد از یک سال، بزرگ شدن و تغییر برام داشته. با همه ی سختی هایی که داشته و داره، راضیم. هنوز راه ها و مسیرهای سختی روبرومه ولی می دونم که نباید پا پس بکشم.
با خوندن این یک سال حس می کنم مدتیه که اینجا فقط کلی گویی کردم و این باعث میشه بخشی از اتفاقات کوچیک اما تاثیرگزار زندگیم فراموش بشن. باید جزئی تر بنویسم.مثل قبل تر ها.
تو هفته ای که گذشت برای بار چندم سرم زدم و دلیل سر دردهام همچنان نامشخص بود. برای همین آزمایش دادم و منتظر جوابم. به علاوه کارهام تو س ل ا ل ه بیشتر شده چون اخیرا به گروه آموزش اضافه شدم. (فردا هم برای آبزرو چندتا کلاس باید برم سر کار) با ابراز وجود و قاطعیت خودم، قرارداد جدیدم رو هم بستم و تقریبا برای اولین باره که همون جوری شد که من می خواستم.شکر خدا. و خب تایم هایی که برای خودم خالی کردم برای پیگیری و انجام کار سخت این روزهام لازم دارم. این دو هفته، تعطیلی های روزهای کاریم خیلی زیاده و من به شدت دلم شمال یا کیش می خواست اما چون برای انجام اون کار سخت پول لازم دارم تمام قرارهام برای سفر رو کنسل کردم و نگرانم به سمت خدا.
کلاس زبانم با همه ی سخت شدنش، خوش حالیِ این روزهامه.
خبر خوب این دو هفته ی گذشته از تیر اینکه : رفتم کنسرت علیرضا قربانی و خب عااالی بود و حسااابی حالم خوب شد و چقدر دلم می خواست دوباره و دوباره برم.
خبر دیگه اینکه با فام رفتیم اصفهان و برای اولین بار اصفهان و قشنگیاشو دیدم.
خبر بعدی اینکه رو شنا داره جابجا میشه و به خونه ی ما نزدیک تر .
خبرهای دیگه تقریبا عادی و روتین زندگیم بودن. فقط یه خبر ناخوب و اون اینکه انگشتری که سفارش داده بودم با کلی تاخیر و حرف و حدیث به شدت زشت و اشتباه ساخته شده بود و حالمو گرفت امیدوارم درست بشه.
همچنان در ذهنم مسائلی درباره آدم ها و رفتاراشون و روابطم چرخ میزنه که گاهی کلافه ام می کنه. البته اینکه آدم های مختلف بهم اعتماد می کنن و باهام حرف میزنن و می دونم تو این مسئله تنها نیستم و اشتباه از من نیست آرومم می کنه.
بهار رفت. امروز شنبه، شروع هفته، شروع ماه، و شروع فصله.
این هفته رو رو ش نا تعطیلم اما س اقه باید برم. همکاران رفتن سفر به گر گا ن و خب من به خاطر حس و حال و اتفاقات گذشته نرفتم.
در عوض سعی کردم حال و مودم رو خوب نگه دارم. مثلا اینکه سه شنبه که قرار بود به تنها بودن تو خونه بگذره، بعد از س اقه ص فو را اومد دنبالم و رفتیم ا.ر.گ. اول ناهار و بعد سینما(شبی که ماه کامل شد)و بعدتر دور دور و بستنی تا آخر شب./ چهارشنبه رفتم رو ش نایی و با اینکه همه در حال خوش سفر بودن و حال بدم خیلی محتمل بود اما خوب کنترل کردم. بعد از اون خونه و بچه ها و خواهر و برادر و . تا شب./ پنجشنبه با تدابیر اندیشیده شده و صحبتها با سوره رفتیم کورو ش و من سفارش ساخت یه انگشتر با سنگ عقیقی که از نجف گرفته بودم و دادم و بعدتر ناهار و پاساژگردی و بعد از اون خونه مامان بزرگ و خاله ها و دایی ها تا شب./ جمعه یه برادر و یه خواهر ناهار خونمون بودن که با همه سختی جو رو تحمل کردم و در واقع چاره ای نداشتم. بعد از اون عصر و شب رو فامیلی و پیک نیکی گذروندیم تو مدرسه پ.ی.ا.م. به دعوت شوهر خاله./امروز باید به خودم و اتاق برسم و شب برم کلاس زبان دوست داشتنیم.
امروز شنبه شروع هفته، ماه و فصل تازه ست. سعی می کنم همه چی بهتر از قبل باشه. یه عالمه کار برای این هفته ی کم و بیش تعطیل دارم که امیدوارم خوب پیش بره.
از تصمیمات جدیدم اینه که از صبح هام بهتر استفاده کنم. حد اقل اینکه چندتا کار ساده رو صبح ها انجام بدم و بعد دوباره بخوابم. مثل نوشتن همین وبلاگ. دانلود زبان و پادکست. آب دادن به گلها.
فردا سالگرد باباست ۱۲ سال شد. الهی که ناراحتیای ما ناراحتش نکنه. الهی که حال ناخوب و کدورت های خانوادمون از بین بره و خوب بشه. الهی رفته ها برای حال و روزمون دعا کنن.
رفتیم ک ی ش . من و مامان . خاله و دخترها و آزی اینا. دلم می خواست بیشتر و بهتر از فرصتهای سفر استفاده کنیم ولی با توجه به شرایط خوب بود. اوشن پارک و سقوط آزاد. بولینگ. ماشین برقی. خرید. شاتل. پلاژ.و. و در آخرین لحظه های سفر صدای خلبان که گفت شرایط جوی باد و بارون و رعد و برقه و من تا یه جایی می تونم هواپیما رو کنترل کنمو بعد بالا و پایین شدن های شدید، گریه ها، جیغ و دادها و حس و حال های عجیب رسیدیم ولی . برگشتیم . موندیم.
دارم سعی می کنم روزهامو با قدرت بگذرونم چه روحی و چه جسمی . اوضاع و شرایط همیشه اونجوری نیست که من بخوام ولی قدرت و شجاعت این روزهام خوبه.
خدا میدونه که تو دل و ذهنم چیا میگذره . خدا می تونه . .
درباره این سایت